يادآوري کنيم که 17 درصد از درمان جويان ارولوژي را نتوانستند به طور قطعي به عنوان عضوي يا روان زاد طبقه بندي کنند که بيانگر اين است که غالبا تمايزهاي قطعي و روشن بين سبب شناسي عضوي و روان زاد مشکل است. سگرواس و همکاران پس از مرور متون تخصصي به اين نتجيه دست يافته اند که حداقل 30 درصد مرداني که از نظر باليني به طور معناداري مشکلات نعوظي مهمي را تجربه کرده اند داراي سبب شناسي عضوي نيز مي باشند. عوامل عضوي طيف وسيعي از اختلال هاي غدد درون ريز، عصب شناختي و عروقي را شامل مي شود که ممکن است بر عملکرد نعوظي تاثير بگذارند.
نتايج مطالعه سگرواس و همکاران خلاف اين عقيده بود که ناهنجاري نعوظي به ندرت ريشه عضوي دارد. اين عقيده ي نادرست احتمالا ناشي از يافته هاي ماسترز و جانسون مي باشد که معتقد بودند تنها 3/3 درصد افراد نمونه شان ناتواني نعوظي ثانوي داشته و ظاهرا هيچ کدام از موارد اوليه آنها به آسيب شناسي عضوي مربوط نبوده است. سگرواس و همکاران معتقد بودند که ميزان پايين سبب شناسي عضوي در انستيتو ماسترز و جانسون احتمالا به فرايند انتخاب و خود ارجاعي مربوط مي شود.
براي مردود شمردن عوامل عضوي، بايد طيف وسيعي از عوامل عروقي، عصب شناختي و غدد درون ريز در نظر گرفته شوند. اما نکته اي که بايد به آن اشاره نمود اين است که در بسياري از موارد نتيجه گيري قطعي درباره سهم نسبي عوامل عضوي و روان زاد کار بي نهايت دشواري مي باشد. به عنوان مثال استفاده از داروي خاصي که عوامل مشکلات نعوظي در برخي از مردان شناخته شده است في نفسه بيان گر اين نيست که اين دارو مسئول مشکلات نعوظي آن مورد است.
احتمال دارد که دارو تاثير زيان آوري بر عملکرد نعوظي نداشته و عوامل روان شناختي در اين مساله دخيل باشند. به طور مشابه اگر چه فقدان نعوظ هاي شب هنگام و صبح زود دال بر وجود علت عضوي است، اين الگو ممکن است در بين برخي مردان با سبب شناسي روان زاد نيز مشاهده گردد. به طور کلي به هنگام قضاوت در مورد سبب شناسي عضوي در مقابل روان زاد بايد به شاخص هاي مختلف سبب شناسي عضوي پاسخ ترکيبي داد. بنابراين فقدان نعوظ هاي شب هنگام، به دنبال استفاده از دارويي خاص، شاخص بهتري از سبب شناسي عضوي است تا بررسي هر يک به تنهايي.
گرچه در بسياري از افراد مبتلا به ناتواني نعوظي مشکلات عضوي نيز وجود دارد اما تاکنون شواهد حاکي از اين بوده که اکثر موارد ناشي از عوامل روان زاد هستند. در عين حال لازم به ذکر است که قضاوت درباره ي عامل روان زاد غالبا تشخيصي است که با رد تشخيص هاي ديگر صورت مي گيرد يعني عوامل عضوي وجود نداشته اند. احتمال دارد که عوامل زيست شناختي وجود داشته باشند که علم پزشکي هنوز قادر به شناخت آن نمي باشد. ضمن اينکه فرض عامل روان زاد براي اين موارد واقعا مطرح بوده حتي اگر شواهدي دال بر تاييد سبب شناسي روان زاد موجود نباشد.
در سبب شناسي روان زاد ناتواني نعوظي عامل رواني اجتماعي مختلفي دخالت داشته اند. شواهد موجود نظر درمان گراني چون ماسترز و جانسون را تاييد مي کنند مبني بر اين که شناخت هاي منفي مرتبط با عملکرد جنسي نقش مهمي در ايجاد و حفظ اختلال نعوظي ايفا مي کنند. از اين رو اعتقاد بر اين است که تمرکز افکار و حواس مشخص بر عدم توانايي انجام عمل جنسي يا بر پيامدهاي ناتواني سطح انگيختگي جنسي را محدود مي کند.
با اين حال هنوز هم مشخص نشده است که تمرکز حواس بر افکار منفي علت ناهنجاري جنسي است يا معلول آن.
بارلو پيشنهاد کرده است که گرايش به ارزيابي و انتظارات منفي نشان دهنده ويژگي هاي شخصيتي است که قبل از ايجاد مشکل نعوظي وجود داشته است. مطالعاتي که تلاش کرده اند ويژگي هاي شخصيتي افراد مبتلا به ناتواني نعوظي را شناسايي کنند و پيشنهاد بارلو را مورد تاييد قرار دهند، يافته هاي متناقضي داشته اند. به طور کلي تلاش براي شناسايي نيم رخ شخصيتي فرد که مشخصه ناتواني نعوظي روان زاد است در اين مطالعه با موفقيت همراه نبوده است (کيندر32- کورتيس33، 1988).
احتمال دارد که گرايش به ارزشيابي منفي و توجه به پيامدهاي بالقوه منفي فعاليت جنسي با افسردگي و گرايش کلي به تفسير منفي رويدادها ارتباط داشته باشند.
شواهد موجود ارتباط بين افسردگي و ناهنجاري نعوظي را مورد تاييد قرار مي دهد. هر چند که مشخص نيست افسردگي به عملکرد نعوظي صدمه مي رساند يا مشکلات نعوظي عامل افسردگي همراه است ممکن است زمينه را براي ايجاد ناهنجاري نعوظي ناشي از انتظارات منفي و خودسنجي منفي فراهم نمايد.
ماسترز و جانسون اظهار داشتند در مشکلات نعوظي نمونه نسبتا بزرگ آنها عوامل سببي مختلفي دخالت داشتند. آنها بين ناتواني جنسي اوليه و ثانوي تمايز قائل شدند که در آن ناتواني جنسي اوليه به عنوان ناتواني کسب و يا حفظ نعوظي کافي براي انجام عمل جنسي در نخستين اقدام و اقدام هاي بعدي تعريف شده بود. ناهنجاري نعوظي ثانوي دال بر مواردي است که در آنها حداقل يک بار توانايي انجام عمل جنسي وجود داشته است. اين طبقه بندي به کار رفته توسط DSM-III-R تفاوت دارد چرا که در اين طبقه بندي بين مشکلات نعوظي مداوم و اکتسابي تعميم يافته و اختصاصي تفاوت قايل شده اند.
ماسترز و جانسون برخي عوامل ايجاد کننده مشکلات اوليه نظير گرايش هاي مذهبي شديد فقدان معلومات جنسي از هر دو جنس، رابطه جنسي افراطي با مادر، و تجارب اوليه هم جنس گرايي يا تجزيه آسيب زا با يک روسپي (زنان ويژه)، را مورد تأکيد قرار دادند.به طور مشابه امکان تعيين عوامل مشخصي که با مشکلات نعوظي ثانوي در ارتباط داشتند وجود ندارد. طيف وسيعي از تعيين کننده ها مطرح مي باشند. در برخي موارد ناتواني نعوظي ناشي از يک دوره حاد الکليک است و واکنش هاي بعدي مرد و همسرش سبب تداوم مشکل مي شودن. مشخص شده است که در برخي موارد الگوهاي سلطه گري افراطي مادرانه يا پدرانه، همچنين اعتقاد شديد مذهبي و تاثيرات همجنس گرايي وجود دارد. علاوه بر اين ويژگي شخصي، بر نقش نظاره گري و جهت يابي عملکردي نيز تاکيد شده است.
ماهيت مشکلات نعوظي ممکن است با توجه به مداوم ي اکتسابي بودن، تعميم يافته يا اختصاصي بودن مشکل بسيار متفاوت باشد. توانايي حفظ نعوظ نيز با توجه به مکان، شريک جنسي، هنگام روز يا شب و نوع تحريک (به عنوان مثال خود شخص، دستي، شريکي جنسي، دهاني- شريک جنسي يا آميزش) متفاوت است. در موارد شديد ممکن است مشکل همواره وجود داشته باشد و نعوظ در هيچ زماني از جمله در خواب با حرکات سريع چشم ها (REM) يا بيدار شدن يا ضمن خود تحريکي نعوظي رخ ندهد. معمولا چنين مواردي ريشه عضوي دارند. در حاليکه در ساير موارد ممکن است الگويي از نعوظ ها ضن استمنا، خيال پردازي و تحريک شهواني، بينايي يا با شريک جنسي ديگري وجود داشته باشد اما در طول آميزش با شريک جنسي فعلي وجود نداشته باشد.
الگوي ديگري وجود دارد که در جريان آن به دنبال عملکرد به هنجار جنسي، نعوظ با هيچ تحريکي صورت نمي گيرد. در اين طبقه اختلال برخي از مردان علل عضوي دارد اما اين الگوي نابهنجاري نعوظي ممکن است در مردان فاقد آسيب شناسي عضوي قابل تشخيص نيز وجود داشته باشد. (وينکز34 و همکاران، 1988 – هولنز، 1381، 105)
4-7-2- اختلال انگيختگي جنسي در زن
اختلال انگيختگي جنسي در زن که به عنوان انگيختگي – تهييج جنسي بازداري شده مختل – پايين نيز ناميده شده است به صورت ناتواني نسبي يا کامل مستمر يا عود کننده براي کسب يا حفظ واکنش ليز شدن – تورم تحريک جنسي تا تکميل عمل جنسي يا فقدان مکرر احساس ذهني تحريک و لذت نسي در زن ضمن فعاليت جنسي تعريف مي شود (انجمن روان پزشکيب آمريکا DSM-III-R، 1987، صفحه 294). بنابراين با توجه به اين که جنبه هاي فيزيولوژيکي و ذهني انگيختگي هميشه هماهنگ نيستند در اين تعريف اين مولفه ها از همديگر متمايز شده اند. جالب اينکه در اين تعريف به همان صورتي که ملاک هاي DSM-III-R براي برانگيختگي جنسي بازداري شده مطرح بود، لازم نيست زن در فعاليت جنسي وارد شده و تمرکز، شدت و مدت آن کافي باشد. با توجه به اينکه بسياري از موارد فاقد پاسخ انگيختگي جنسي با تحريک ناکافي در ارتباط مي باشد روشن نيست که چرا اين شرط کنار گذاشته شده است.
در مواردي که انگيختگي بازداري شده تنها مشکل موجود مي باشد، مرحله ميل و ارگاسم ممکن است دست نخورده باقي بمانند – بسياري از اين زنا نبوسيله دستگاه ارتعاش و بدون تجربه انگيختگي جنسي قادر به کسب ارگاسم مي باشند. در عين حال در برخي از زنان مشکلات ميل با فقدان انگيختگي جنسي همراه است و با توجه به اينکه فقدان ميل، ميزان انگيختگي جنسي را که ضمن تحريک تجربه مي گردد محدود مي نمايد. از اين رو تعيين اين که مشکل ناشي از انگيختگي پايين جنسي است يا ناشي از فقدان ميل جنسي دشوار خواهد بود – به نظر هاوتون و کاپلان فقدان انگيختگي جنسي با وجود علاقه جنسي کافي نسبتا متداول نمي باشد. اما اين پژوهشگران نتوانستند در تاييد ادعايشان شواهدي تجربي به دست آورند.
داده هاي مربوط به ميزان شيوع اختلالهاي انگيختگي جنسي در زنان کم بوده و مطالعات اندک موجود معمولا در تمايز بين فدقان ميل و فقدان انگيختگي با شکست مواجه شده اند. اميد است مطالعات آينده وسعت اختلال هاي انگيختگي جنسي در زنان را مورد پژوهش قرار داده و مشخص کنند تا چه اندازه اين اختلال ها با فقدان پيش نوازي مناسب مرتبط هستند. برآورد تعداد ارجاعات درماني که درگير مشکلات انگيختگي جنسي در زن مي باشند نيز کار دشواري است – بسياري از پژوهشگران در طبقه بندي درمانجويان زن اختلال هاي ميل جنسي را از يکديگر متمايز ننموده اند – (مانند هاوتون – ماسترز و جانسون) که احتمالا بيانگر اين نظريه سنتي ست که ميل و انگيختگي در زنان ارتباطي تنگاتنگي دارند.
اين ناتواني در تفکيک اختلال هاي ميل از انگيختگي در زنان به اين معناست که پژوهش اندکي در مورد اختلال هاي انگيختگي جنسي در زنان صورت گرفته است. به عنوان مثال ماسترز و جانسون نمونه هاي زن خود را به ناهنجاري ارگاسمي و واژينيسم محدود کردند و هيچ اشاره اي به اختلالات انگيختگي يا ميل در زنان نکردند. هرچند ناهنجاري نعوظي از مشکلات ارگاسمي – انزالي در زنان تفکيک شده بود اين غفلت در مورد اختلالات انگيختگي جنسي در زنان تا همين اواخر ادامه داشته است. چنين بي توجهي نسبت به اختلالات انگيختگي در زنان با توجه به همساني آن با مشکلات نعوظي مردان که مطالعات بسيار زيادي در مودر ماهيت و سبب شناسي آن انجام گرفته تا حدي عجيب است. شايد اگر در زنان مبتلا به انگيختگي جنسي پايين آميزش ميسر نبود (مانند مشکلات نعوظي در مردان) آن وقت اين اختلال مورد توجه واقع مي شد.
فقدان انگيختگي جنسي در زنان ممکن است در گذشته به عنوان مشکلي که با استفاده از ژل ليز کننده به آساني برطرف مي شود و امکان آميزش را ميسر مي سازد مطرح نشده باشد اما اگر سطوح کافي انگيختگي به عنوان ملاک موفقيت مد نظر باشد درمان کارآمد مشکل خواهد بود. زنان فاقد انگيختگي جنسي چون از طريق ژل هاي ليز کننده قادر به آميزش مي باشند ممکن است جستجوي درمان نباشند در حاليکه مردان مبتلا به مشکل نعوظي با احتمال بيشتري متقاضي درمان خواهد بود، متاسفانه بي توجهي به اختلالات انگيختگي جنسي در زنان بدين معناست که آگاهي اندک از ويژگي ها و سبب شناسي اين مشکل داريم.
گرچه به طور کلي اطلاعات ما در مورد علل انگيختگي جنسي پايين زنان بيسار ناچيز است. اما مي دانيم که مشکلات انگيختگي فيزيولوژيکي به شکل ليز شدن حقيقت در برخي از زنان ضمن قاعدگي، در ارتباط با آسيب هاي نخاعي معين و به دنبال استفاده از داروهاي خاص رخ مي دهند. (اچ اسپنس، جاني، محمدي، توکلي زاده، 1380، 100)
5-7-2- ارگاسم بازداري

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید